خرید بک لینک
خیلی هایمان عشق را تجربه کرده ایم. خیلی هایمان غرق در احساسی شدیم که گمان میکردیم لیلی و مجنونِ اصلی، ماییم و آنچه نظامی سُراییده، افسانه ای بیش نبوده! خودمان را عاشقپیشه فرض کردیم و در خیالاتِ خود، پدر و مادری شدیم که فرزندمان، داستانِ عاشق شدنمان را با آب و تاب، برای معلمِ فارسیاش تعریف کرده و ما هم با شنیدنِ هزار بارهاش از زبانِ شیرینِ دخترکمان، ذوق کردهایم و به وجد آمدهایم. یک جاهایی اما؛ نسبت به هم سرد میشویم. یک جاهایی، حوصلهی خودمان هم نداریم. یک جاهایی صدایمان بالا میرود برایِ هم. دیگر لیلی و مجنونِ زندگیِ خود نیستیم. در خیابان که قدم میزنیم، اخم میکنیم و به زوج هایی که عاشقانه دستِ هم را گرفتهاند، چپچپ نگاه میکنیم. دیگر خبری از باهم دویدن نیست. خبری از باهم دیوانگی کردن نیست. سکوت، رکنِ اصلیِ رابطهمان میشود. مُردهایم اما گمان میکنیم زندهایم. دیگر آن شور و حرارتِ اولیه را نداریم. رُک بگویم! طرفِ مقابل دلمان را میزند... بعضی هایمان اما؛ درکِ بالاتری داریم. دیگر رویا نمیبافیم. اگر هم ببافیم، به آن جامهی عمل میپوشانیم یا حداقل در راستای رسیدن به آن تلاش میکنیم. رابطهمان اول و آخر ندارد. حدِ وسط نمیشناسد. باهم، برای کامل شدنِ یکدیگر میکوشیم. باهم، رشد میکنیم و قد میکشیم و بزرگ میشویم. بزرگ فکر میکنیم. اما هرگز دست از دیوانه بازی برنمیداریم! زندگیمان، قانون

برچسب: نویسنده: پرهام نجفی تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 20:06

چند هفته ای میشه که جمعههام حال و هوای خوبی داره. راستش هیچوقت از جمعه خوشم نمیومد. با اینکه خیلی از خاطراتِ خوب و نوستالژیکم مثلِ زدن به دلِ طبیعت و بازیگوشی کردن و تفریح، در این روز رقم خورده؛ ولی یادمه بابابزرگ که از پیشمون رفت، جمعه بود! با اینکه خیلی کوچیک بودم ولی میفهمیدم. میفهمیدم یکیمون کم شده و حالا این ماییم که باید با نبودِ اون یه نفر کنار بیایم. درکِ این مسئله خیلی هم آسون نبود. هر جمعه که میشد، دلم میخواست دوباره برم خونهی بابابزرگ و دوباره هممون دورِ هم جمع باشیم. دوباره بابابزرگ بهم نخودچی کیشمش بده. دوباره علیرضا رو ببینم. دوباره شیطنت کنم و در مقابلِ تذکراتِ مدامِ مامان، بشینم یه گوشه و زارزار گریه کنم. ولی نمیشه. یه وقتایی واقعا نمیشه و رفتنیها برنمیگردن. از اون زمانا تا الان، از جمعه متنفر بودم. از همهی روزایی که تعطیل بود! چون دیگه نه بابابزرگی بود که بریم خونهش و نه دل و دماغی که بزنیم به دلِ طبیعت. ولی الان... الان که "تو" رو دارم، الان که دلم خوشه به دیدارِ چندساعتهمون در این روز؛ جمعه، دوست دارم همهی هفت روزِ هفته جمعه باشه! همهی دقایقم، ثانیههام، با "تو" باشه. بابا همیشه میگفت:" جمعه ها رو باید رفت. باید دلکند از هرچی بودنه!" ولی من میگم :" جمعه هایِ با "تو" رو باید به آغوش کشید. باید اومد..."

برچسب: نویسنده: پرهام نجفی تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 20:06

صفحه بندی